تبليغاتX
sad world
چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385
BAbY pLeAZe dOnT gO

 

Dont leave me alone

...I would love it if you had your way with me, cuz I just
Cant get enough of your touch

You do the things I need to me so much
I dont wanna let you leave, I dont wanna let you go

Dont leave me alone

I just wanna be in ur arms all night long
Dont leave me alone


 

+ | نوشته شده توسط sadry در 12:2 |
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385
صدام کردی صدام کردی نگو نه

 

تو چیزی گفتی و شب جای من شد

 

من از نور و غزل زیبا شدم باز

 

تو گیج و ویج از خود گم شدنها

 

من از من مردم و پیدا شدم باز

 

+ | نوشته شده توسط sadry در 11:2 |
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385
My Broken Heart

 

 

 

Forever I will think of you
forever I will care

Forever I'll remember
All those times we shared
 

I try to forget you
But I couldn't dare

Although you broke my heart

In the broken pieces
you are still there

 

Forever is too long a time

I have to accept you are no longer mine

Will forever one day end
Will my torn heart ever mend

 

I hope one day

 

 

 

+ | نوشته شده توسط sadry در 22:15 |
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385
It Is Ridiculous

  پس اين ها همه اسمش زندگی است

 

   دلتنگی ها

 

   دل خموشی ها

 

   ثانیه ها

 

   دقيقه ها

 

  حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی كه برايت نوشته ام برسد ...

+ | نوشته شده توسط sadry در 11:2 |
سه شنبه یکم آذر 1384


خیلی قشنگ نیست؟خیلی قشنگ نیست؟ + | نوشته شده توسط sadry در 8:27 |
شنبه سی ام مهر 1384
غزل

من ندانسته غزل می گفتم او به من می خندید من به چشمانش, او به دیوانگیم.

+ | نوشته شده توسط sadry در 8:21 |
دوشنبه هفتم شهریور 1384


I

I was waiting for so long for a miracle to come,

Everyone told me to be Strong, hold on and don’t shed a tear

So through darkness and good times I knew I'd make it true

And the world thought I had it all but I was waiting for you

Hush now I see a light in the sky oh it’s almost blinding me

I can’t believe I've been touched by an angel with love

Let the rain come down, and wash away my tears

Let it fill my soul and drown my fears

Let it shatter the walls for a new sun

A new day has come

Where there was dark, now there is light

Where there was pain, now there is joy

Where there was weakness, I found my strength

All in the eyes  of …

+ | نوشته شده توسط sadry در 10:7 |
یکشنبه یکم خرداد 1384


براي زيستن دو قلب لازم است

قلبي كه دوست بدارد

قلبي كه دوستش بدارند

قلبي كه هديه كند

قلبي كه بپذيرد

قلبي كه بگويد

قلبي كه جواب بگويد

قلبي براي من

قلبي براي انساني كه من مي خواهم

تا انسان را در كنار خود حس كنم.

+ | نوشته شده توسط sadry در 1:0 |
جمعه سی ام اردیبهشت 1384


+ | نوشته شده توسط sadry در 11:24 |
جمعه چهاردهم اسفند 1383


 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر, سایه ای ز امروزها, دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار, گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود , من تهی خواهم شد از فریاد درد

میخزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش, میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب , گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو میروند, پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی میخزند

روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا مینهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

 در بر آینه میماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود

میشتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها

لیک دیگر پیک سرد مرا , میفشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار خاک

گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

 فروغ فرخزاد

 

 

نگاه کن که در اینجا چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت

 و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیره های توهم مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او مانده است.

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار؟

سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم اما زبان گنجشکان ....

 

کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهیها نیست

کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود

و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.

یک شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره کوچه به کوچه

باغ انگوری, باغ آلوچه

دره به دره , صحرا به صحرا

اونجا که شبا , پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو میذاره تو آب چشمه

شونه میکنه موی پریشون

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره ته اون دره

اونجا که شبا یکه و تنها

تک درخت بید , شاد و پر امید

میکنه به ناز دستشو دراز

که یه ستاره بچکه مثل

یه چیکه بارون , به جای میوه ش

نوک یه شاخه بشه آویزون

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بیرون

میبره اونجا که شب سیاه

تا دم سحر شهیدای شهر

با فانوس خون جار میکشن

تو خیابونا , سر میدونا

" عمو یادگار , مرد کینه دار

مستی یا هوشیار , خوابی یا بیدار؟ "

مستیم و هوشیار شهیدای شهر

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

از سر اون کوه بالای دره

روی اون میدون , رد میشه خندون

یه شب ماه میاد , یه شب ماه میاد...

 

اشک رازیست , لبخند رازیست , عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

درخت با جنگل سخن میگوید , علف با صحرا , ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو , دستت را به من بده , حرفت را به من بگو , قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا , بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار, بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...

+ | نوشته شده توسط sadry در 1:25 |