من تنها آمده ام بگویم : که نمی خواهم بمانم فقط آمده ام تا کمی بازی کنم و بعد بروم...

 

 

فیل با خرطوم بزرگ یک روز با خودش گفت: مدتهاست که به چیزی فکر میکنم

خرطوم من همان بینی من است پس چرا مردم به آن خرطوم می گویند؟

 

میگوی حرف گوش کن دلش خیلی گرفته بود و نمی دانست چه کار کند

دلیل ناراحتیش این بود : که توی تور افتاده بود و قرار بود خوراک شام یک نفر باشد شما اگر بودید دلتان نمی گرفت؟

 

اگر هیچکس جسمی نداشت  هیچکس نمی دانست که هیچکس نمی تواند کسی را ببیند هیچکس نمی توانست جایی برود هیچکس نمی توانست به سوی کس دیگری برود و به چشمانش نگاه کند اگر هیچکس صدایی نمی شنید هیچکس جوابی نمی داد و آن وقت دیگر کسی به کسی کاری نداشت مثل اینکه همه با هم قهر بودند و دنیا از وجود خودش هم خبر نداشت!

 

کفشها برای راه رفتن ساخته شده اند پاها هم همینطور به همین دلیل آنها آن قدر تفاهم دارند و آن قدر زیاد هم را می بینند.

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر, سایه ای ز امروزها, دیروزها

دیدگانم همچو دالانهای تار, گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود , من تهی خواهم شد از فریاد درد

میخزند آرام روی دفترم دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله میزد خون شعر

خاک میخواند مرا هر دم به خویش, میرسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب , گل به روی گور غمناکم نهند

بعد من ناگه به یکسو میروند, پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی میخزند

روی کاغذها و دفترهای من در اتاق کوچکم پا مینهند

بعد من با یاد من بیگانه ای

 در بر آینه میماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای

می رهم از خویش و میمانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران میشود

روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان میشود

میشتابند از پی هم بی شکیب روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای خیره میماند به چشم راهها

لیک دیگر پیک سرد مرا , میفشارد خاک دامنگیر خاک

بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک

بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار خاک

گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانه های نام و ننگ

 فروغ فرخزاد

 

 

نگاه کن که در اینجا چگونه جان آنکسی که با کلام سخن گفت

 و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید به تیره های توهم مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند چگونه روی گونه او مانده است.

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار؟

سکوت چیست به جز حرفهای ناگفته

من از گفتن میمانم اما زبان گنجشکان ....

 

کسی به فکر گلها نیست کسی به فکر ماهیها نیست

کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود

و حس باغچه انگار چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.

یک شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره کوچه به کوچه

باغ انگوری, باغ آلوچه

دره به دره , صحرا به صحرا

اونجا که شبا , پشت بیشه ها

یه پری میاد ترسون و لرزون

پاشو میذاره تو آب چشمه

شونه میکنه موی پریشون

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره ته اون دره

اونجا که شبا یکه و تنها

تک درخت بید , شاد و پر امید

میکنه به ناز دستشو دراز

که یه ستاره بچکه مثل

یه چیکه بارون , به جای میوه ش

نوک یه شاخه بشه آویزون

یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب

منو میبره از توی زندون

مثل شب پره با خودش بیرون

میبره اونجا که شب سیاه

تا دم سحر شهیدای شهر

با فانوس خون جار میکشن

تو خیابونا , سر میدونا

" عمو یادگار , مرد کینه دار

مستی یا هوشیار , خوابی یا بیدار؟ "

مستیم و هوشیار شهیدای شهر

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

از سر اون کوه بالای دره

روی اون میدون , رد میشه خندون

یه شب ماه میاد , یه شب ماه میاد...

 

اشک رازیست , لبخند رازیست , عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

درخت با جنگل سخن میگوید , علف با صحرا , ستاره با کهکشان

و من با تو سخن میگویم

نامت را به من بگو , دستت را به من بده , حرفت را به من بگو , قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن میگویم بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا , بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار, بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست.

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...

لحظات ناب زندگی لحظات بودن و زیستن است همان لحظه ای که از صمیم قلب دلتنگ میشویم یا شاد میشویم یا نفسمان بند می آید همان لحظه که متمرکز میشویم فکرش را که میکنم از این لحظات بسیار داشته ام و رفته رفته از درکشان غافل شده ام شک, انتظار؛ نگاه به آینده, همه خصوصیات آدم بزرگها , از درک لحظات ناب زندگیم دورم کرده است. آنچه که هر از گاهی باز غافلم میکند افسوس لحظات ناب گذشته را خوردن است. به خاطر تمام لحظات ناب زندگیم از خدا سپاسگزارم  لحظاتی که حتی گاهی از آن منع شدم دوستیهایی که به خاطرشان سرزنش شدم اما هر لحظه رابطه ام ناب بود.

ترانه ها , عطرها, آوازها, رقصها, دعاها, سعی ها , پروازها ... همه شان را اکنون دوست دارم و به خاطر تک تکشان شاکرم. هر کاری باید بکنم وقتش همین حالاست.فرداهای زیادی نمانده است.

 

I dreamed I had an interview with God

so you would like to interview me? God asked

If you have the time I said

God smiled, what questions do you have in mind for me

what surprise you most about humankind

God answered that they get bored with childhood

they rush to grow up and then long to be children again

that they lose their health to make money

and then lose their money to restore their health

that by thinking anxiously about the future

they forget the present such that they live in neither

the present nor the future

that they live as if they will never die

and die as if they had never lived

God's hand took mine and we were silent for a while

and then I asked

as the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn

God replied with a smile

to learn they can't make anyone love them what they can do is let  themselves be loved

to learn that it isn't good to compare themselves to others

to learn that a rich person is not one who has the most

but is one who needs the least

to learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons they love

and it takes many years to heal them

to learn to forgive by practicing forgiveness

to learn that there are persons who love them dearly

but simply do not know how to express or show their feeling

to learn that two people can look at the same thing

and see it differently

to learn that it is not always enough they be forgiven by others

they must forgive themselves

and to learn that I am here always.

 

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت:پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد وقت من ابدی است

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی از من بپرسی؟

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد...

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند

این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند

این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان میشود آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

بعد پرسیدم ...

به عنوان خالق انسانها مخواهید آنها چه درسهایی را از زندگی یاد بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد: یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما میتوان محبوب دیگران شد

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانند زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان دارند ایجاد کنند و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن ,بخشیدن یاد بگیرند

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

همیشه

شروع شد

 ۳

۲

۱